خرید بک لینک

درباره سایت

زیست شناسی علم زندگیeverymusic.loxblog.com

امکانات وب

-->-->--> -->-->-->

اÙx86تخاب بÙx87ترÙx8aÙx86 Ùx88بÙx84اگ Ùx85اÙx87
-->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->

Ùx81اÙx84 ØxadاÙx81ظ

 -->-->-->

Ùx81اÙx84 اÙx86بÛx8cاء

-->-->-->
-->-->-->

استخارÙx87 Ø¢Ùx86Ùx84اÛx8cÙx86 با Ùx82رآÙx86 کرÛx8cÙx85

داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->

-->-->--> -->-->--> -->-->-->

-->-->--> -->-->-->
براÛx8c Ùx86Ùx85اÛx8cØ´ تصاÙx88Ûx8cر گاÙx84رÛx8c Ùx83Ùx84Ûx8cÙx83 Ùx83Ùx86Ûx8cد


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب


-->-->-->

-->-->-->





Powered by WebGozar
-->-->-->-->-->-->

-->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->

-->-->-->
 -->-->-->
 >-->-->--> -->-->--> 
استفان کاوی (از سرشناسترین چهرههای علم موفقیت) می گوید:
صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود...
تا اینکه مرد میانسالی با بچههایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچههایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب میکردند. یکی از بچهها با صدای بلند گریه میکرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن میکشید و خلاصه اعصاب همهمان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچهها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمیآورد و غرق در افکار خودش بود.
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: آقای محترم! بچههایتان واقعاً دارند همه را آزار میدهند. شما نمیخواهید جلویشان را بگیرید؟
مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد میافتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمیگردیم که همسرم، مادر همین بچهها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمیدانم باید به این بچهها چه بگویم. نمیدانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.
(استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره میپرسد: صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمیبینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟)
و خودش ادامه میدهد که: راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم : واقعاً مرا ببخشید. نمیدانستم.آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و...
اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور میتواند تا این اندازه بیملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب میخواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم.
حقیقت این است که:
به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض میشود. کلید یا راه حل هر مسئلهای این است که به شیشههای عینکی که به چشم داریم بنگریم. شاید هر از گاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازهای ببینیم و تفسیر کنیم.آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است.
ما آماده ایم برای کار... گروه کم کم دارد شروع به کار می کند... اما ما هنوز اطرافیانمان را خوب نمی شناسیم... لازم است در برخوردمان با دیگران کمی احتیاط کنیم و از روی ظاهر قضاوت نکنیم...
تعجبنظر یادتون باشهتعجب

برچسب: نویسنده: بهنام صالح آبادی تاريخ: جمعه 24 / 9 ساعت: 4:11 AM

صفحه بندی