


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب

بچه که بودم کتاب داستانی داشتم که خلاصه قصهاش تا جایی که یادم هست این بود : مردیکلبه و تخت چوبی داشت که موقع خواب جیر جیر صدا میداد کتری اش هم سوت میکشید و مرد را ناراحت میکرد و باعث میشدخوابش نبرد لذا به کدخدای دهشان مراجعه کرد و مشکلش را مطرح کرد او هم گفت که مرغو خروسش را به خانه ببرد و کنار تختش بگذارد مرد هم این کار را انجام داد ولی حالو روزش بدتر شد بعد از ان هر بار که به کدخدا مراجعه کرد گفت که به ترتیب گوسفند وگاو و الاغ و....را هم به خانه ببرد .سر و صداها روز به روز بیشتر میشد.در نهایتمرد که واقعا از این همه سرو صدا کلافه شده بود از کدخدا خواست که فکری به حالش کند و او هم گفت که حالا همهحیوانات را از خانه اش بیرون کند .ان شب وقتی مرد می خواست بخوابد به جای انهمهسرو صدای وحشتناک فقط صدای جیر جیر تختش بود و سوت کتری حالا دیگر این صداها اذیتشنمی کرد تازه دلش هم برایشان تنگ شدهبود.......
برچسب:
نویسنده: بهنام صالح آبادی