تو آب شده ای
در اندوه اسب ها
دلتنگی دره ها
قطرات شبنم،
مه نمیگذارد که ببینمت.
شانه به سر تاجش را به زمین میگذارد
که تو شهبانوی کوهستانها شوی
کفشدوزکها خالهای سیاهشان را
برای گردنبند تو در باران رها میکنند
قوچها برای تو با درخت صنوبر میجنگند
مه نمیگذارد که ببینمت.
تو هستی و نیستی
خالق امروز من !
تو هستی و نیستی
و سر انگشتهایم پهلو میگیرند بر صفحه کاغذ
و گواه میآورند
سورههای سپید را از دریای مه.
از كتاب "پنجاه و سه ترانه عاشقانه" شمس لنگرودي.
برچسب:
نویسنده: بهنام صالح آبادی
تاريخ: يکشنبه
10 / 10 ساعت: 3:08 AM