


درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب
از خدا پرسید خوشبختی را کجا می توان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و آن ها را از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد...
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم ... خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم ... خداوند به او داد
اگر ... اگر ... و اگر ... و اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم ... چرا؟!
خداوند گفت باز هم بخواه...!
گفت چه بخواهم هر آنچه را که می خواستم دارمگفت بخواه که دوست بداری ... بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد ... و در کمال تعجب دید
لبخندی را که بر لبها می نشاند و نگاه های سرشار از سپاس ،
به او لذت می بخشد ... آن گاه رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا خوشبختی اینجاست ... در نگاه و لبخند دیگران...!
برچسب:
نویسنده: بهنام صالح آبادی